یه زمانی بود که از سر دلتنگی و نبود هم زبون و سرشار بودن از کلمات نگفته، وبلاگ نوشتن وسیله تخلیه خیلی مناسبی بود. ولی از یه مقطعی به بعد، دیگه چیزی برای گفتن وجود نداره. حداقل چیزایی که قبلا میگفتی رو دیگه چیزی ازشون باقی نمیمونه که بخواد در قالب فشار بر واحد سطح دکمه ها، نوشته بشه. به همین خاطر یا باید از نوشتن دست برداری، یا باید روشت رو به کل تغییر بدی. 

به نظرم، مهم ترین علت ایجاد هر نوع صلح و ثبات در هز زمنیه ای، ایجاد یه درک متقابله و این درک مثل ظاهر 3 حرفیش، اصلا چیز ساده و آسونی نیست. کمتر انسانی پیدا می شه که بخواد برای یه مدت هر چقدر هم محدود، علایق و عقاید خودش رو کنار بذاره و برای رسیدن به این درک متقابل تلاش کنه. معمولا خودخواهی اولین و قوی ترین خصلت ذاتی هر انسانیه. به قول نیچه حتی انسانی که در حق کسی خوبی می کنه و کلی از خودگذشتگی انجام می ده، باز هم از سر خودخواهیشه. کنار گذاشتن خصلتی با این ریشه های محکم، کار آسونی نیست. 

ظاهرا انگیزه، با فاصله خیلی زیاد از عوامل دیگه، اولین دلیل بشر برای انجام غیر ممکن هاست. دیگه گفتن نداره و همه تقریبا با مثال های فراوانش آشنا هستن. انگیزه اینکه یه چیزی رو درست کنی که هیچ کسی تا به حال نداشته، چیزی بسازی که مطمئنی زندگیت رو اونجوری که میخوای تغییر می ده، باعث می شه این ریسک بزرگ رو بکنی و برای یه مدت هم که شده، علایق و عقایدت رو بزاری کنار تا ببینی می تونی درک کنی و درک بشی، یا نه.

اگر چه دیگه حرفی نمونده بود که از جانب خودم بگم، ولی بعد از این چند مدت موندن در اِرلِن یکی شدن، حرفای جدیدی یاد گرفتم که به وبلاگ نوشتن نیاز داشت. اما ایندفعه دیگر نه از سر دلتنگی و بیکاری، نه از سر عصبانیت و ناراحتی، بلکه به یه دلیل جدید مینویسم. دلیلی که هنوز اسمی نداره.