تو ذهنم تصاویر مختلفی رو برای 9 ماهی که گذشت متصور می شم. اینکه ما در پایین ترین نقطه یه کوه بودیم و ازش اومدیم بالا، اینکه من باز بودم و بنفش اسید و بعدش رسیدیم به یه آب و نمک خوشمزه، اینکه ما دوتا بچه بودیم که با مشقت و تقلای زیاد، حالا دیگه بزرگ شدیم، اینکه دو تا کشاورز بودیم و بعد از 9 ماه سختی کشیدن، حالا باید محصول رو برداشت کنیم، یا اینکه دوتا کاج بودیم که ریشه هامون در خاک و شاخه هامون در باد، هر روز بیشتر بهم پیچیدن.

به قول بنفش، بچه دار شدنمون مبارک.