صبح امروز تصمیم گرفتم به جای خوابیدن سر کلاس، برم کتابخونه دانشگاه و درس بخونم. همین که خواستم شروع کنم ، متوجه شدم هیچ نوع قلمی که بتوان خطی بدان نوشت، لا به لای وسایل و کتابام پیدا نمیشه. با اینکه می‌دونستم غیر ممکنه ، اما سعی کردم درس بخونم. حدود یه ساعت محاسبات رو توی هوا انجام دادم و زیر مطالب مهم با انگشت خط کشیدم. سخت ترین نیم ساعت درس خوندن کل دوران تحصیلم بود. در مرز کلافه شدن بودم و میخواستم از دختر میز کناری که تقریبا خوابش برده بود ، درخواست خودکار کنم که ناگهاااان کیفم سقوط کرد و جامدادیم پرت شد روی میز.

تا حالا انقدر از دیدن یه جامدادی خوشحال نشده بودم.

پ.ن: ساعت عزیز ، لطفا زودتر 12 شو ، خودت می‌دونی چرا.