همه از لذت لحظه پیاده شدن از کشتی برام گفته بودن. خودم هم از قبل حس می کردم که درسته و حال میده ولی هیچی مثل تجربه واقعیش نمی شد. با اینکه بارم سنگین بود، ولی وقتی از پله های تقریبا عمودی بالا رفتم و پام رو روی اسکله گذاشتم، تمام دغدغه های مسخره اون پشت روی عرشه داغ و فلزی و سبز رنگ کشتی جا موند. بالای پله ها، جایی که از همه نقاط اطراف ارتفاع بیشتری داشت، به جای فرار چند لحظه مکث کردم. برگشتم و به چهره پیر و زنگ زده اش نگاه کردم. به نقاطی که بارها و بارها تو این 5 ماه ازش رد شده بودم، تمیزش کرده بودم، رنگش زده بودم، روش نشسته بودم و بهش فحش داده بودم. گریه هایی که از سر تنهایی و به خاطر دوری از بنفش کرده بودم، خنده هایی که با هر بار اومدن آنتن وسط دریای آبی رنگ به لبم نشسته بود، سختی های فیزیکی، درد های جسمی و حرف های آزار دهنده و ظالمانه ای که شنیده بودم، آدم های مختلفی که اومده بودن و رفته بودن، همه این خاطرات تو کسری از ثانیه مرور شد.

از پله ها پایین رفتم. گرمای 40 درجه ای بندرعباس برام مهم نبود. قطرات عرق که مثل آبشار از پیشونی ام سرازیر بود اصلا اهمیتی نداشت. چمدون سنگین رو پشت سر خودم میکشیدم و خیلی رها و بیخیال با Leonard Cohen تکرار میکردم:

Going home
Without my sorrow
Going home
Sometime tomorrow
Going home
To where it’s better
Than before