وقتی از کشتی برگشتم خونه، متوجه شدم که یه خانواده از کبوتر ها بالای کولر خونه لونه ساختن و بچه دار شدن. فردا صبحش که از سر و صدای پر و بالشون بیدار شدم، دیدم یه کبوتر خیلی شلخته و زشت و مریض حال بالای کولر نشسته و زل زده تو چشمای من. پس از پرس و جو فهمیدم این کبوتر مریض نیست بلکه بچه کبوتریه که هنوز رشد کامل نکرده و پر و بالش نامرتبه. مادر و پدر این بچه شلخته هر روز صبح خونه رو به مقصد عشق و حال ترک می کردن و حوالی عصر برای این فلک زده یکم غذای استفراغی میاوردن. من خیلی از بی مسولیتی شون عصبانی می شدم. کبوتر بچه هم به دلیل اینکه جرات تست پرواز رو نداشت، تمام روز همون بالای کولر ساکت و آروم منتظر اومدن اینا می شد. جالبتر این بود که پدر و مادر از خدا بی خبر، بعضی شبا هم اینو تنها میذاشتن و اصلا برنمی گشتن خونه. 

یه روز صبح تفنگ آبپاش قدیمیم رو یافتم و خشابش رو پر کردم شروع به هدف گیری کردم. همینجور که شلیک می کردم به در و دیوار، تصمیم گرفتم یه حالی هم به کبوتر بچه بدم و از تنهایی درش بیارم. به سمتش شلیک کردم و در عین ناباوری دیدم که اون دروغ گو پرواز کرد و رفت. یعنی این همه مدت با احساست من بازی کرده بود لعنتی. چقدر براش دل سوزونده بودم. خلاصه پرواز کرد و رفت و دیگه هم برنگشت. امیدوارم غذای گربه بشه.

چند روز پیش دوباره صدای کبوتر از سمت کولر اومد. اول فکر کردم کبوتر بچه برای عذر خواهی اومده. بعد در کمال تعجب دیدم همون پدر مادر احمق دوباره پیداشون شده و دارن پی خونه جدیدشون رو میزارن. اصلا عین خیالشون هم نبود که بچه شون کجا رفته یا اصلا اینجا امن نیست چون یه انسانی بچه شون رو ازخونه فراری داده. بعید هم نیست نقشه دیگه ای تو سرشون باشه. بعضی وقتا که بهشون سر میزنم، مرد خانواده چپ جپ بهم نگاه می کنه.