چند روز پیش که برای گذروندن یه دوره آموزشی، به محمودآباد سفر کردم، یکی از دوستان تماس گرفت و ازم خواست کاری رو براش تو دانشگاه انجام بدم. من بعد از حدود یکسال برگشتم به دانشگاهی که حدود 4 سال محل زندگیم بود. یکی از علابق من اینه که به محیط های قبلی زندگیم برگردم و ببینم خودم در چه جایگاهی قرار دارم. آیا پیشرقتی داشتم یا درجا زدم. خوشبختانه تا الان در همه موارد پیشرفت بوده. نسبت به دبستان و راهنمایی و دبیرستانم، نسبت به دوران سربازیم، نسبت به محله های قبلی که توش زندگی می کردم و نسبت به دانشگاهم.

وارد دانشگاه که شدم، از نظر ظاهری چیزی تغییر نکرده بود. البته مدت زیادی هم از آخرین دیدارم نگذشته بود ولی یه سفر دریایی 5 ماهی، باعث می شه فکر کنی سال ها از همه چیزای زندگیت فاصله داشتی. مثل تقریبا تمام ایران، دانشگاه ما هم درگیر باند بازی و رابطه بازی و فساد مالی و اداری بود. به دلیل اینکه فضای خیلی کوچکتری نسبت به بقیه دانشگاه ها داشت، این فساد بیشتر به چشم میومد. ما هم میدیدم و در موردش حرف میزدیم ولی برای حفظ منافع خودمون و ترس از اخراج و این چیزا خیلی اقدام موثری در جهت رفعش نمی کردیم.

زمانی که ما وارد دانشگاه شدیم، همیشه حرف این بود که اینجا رو با خواهش و التماس باز نگه داشتن و اصلا صرفی برای وزارت نفت نداره و مسولین دانشگاه کلی سر ما منت میذاشتن که مدیون اون ها هستیم که الان غذایی داریم که بخوریم و سقفی بالا سرمون هست. بعد از حدود یکسال از ورود ما هم، اولین دوره کارشناسی ارشد رو پذیرش کردن، تا دیگه همه حرف و حدیث های تخته کردن در دانشگاه از بین بره.

سال آخر کارشناسی که بودم، از چنتا شرکت دریایی معتبر برای جذب و بورسیه به دانشگاه اومدن. اون زمان بود که مسولین با دمشون گردو میشکوندن و حسابی کیف می کردن که اهرم قدرتمند تری برای فشار به دانشجو ها دارن و از طرفی قراره پول بیشتری به جیب بزنن. شرایظ جوری شده بود که برای بورسیه شدن باید پسر مودبی باشی و پوشش و ظاهرت رو جوری که اونا می گن تنظیم کنی تا واجد شرایط معرفی به اون شرکت ها بشی.

خلاصه به هر ترفندی بود، از اون محیط پیچیده نجات پیدا کردیم و رفتیم. وقتی داشتم کارای دوستم رو انجام می دادم، متوجه شدم اتفاقی که سال ها ما انتظارش رو می کشیدیم افتاده و ظاهرا از امسال دیگه دانشگاه هیچ دانشجویی رو جذب نخواهد کرد و درش تخته خواهد شد. وقتی خبر رو شنیدم، لبخند مسرت بخشی روی لبام نشست، انگار که انتقام 4 سال سکوت اجباریم رو گرفته بودم. بعدش که جزییات رو پرسیدم، فهمیدم که دانشگاه به طور کامل تخته نمیشه بلکه به مرکز تفریحی وزارت نفت و محل برگزاری دوره های آموزشی مربوط به کارکنان این وزارت خونه اختصاص داده میشه. یکم نا امید شدم ولی باز از اینکه هیچ انسان دیگه ای مجبور نیست تو اون محیط وقتش رو تلف کنه خوشحال شدم.  خبر بد این بود که بعد از ورودی ما، هیچ کدوم از شرکت های دریایی برای بورسیه کردن دانشجو ها نیومده بودن و ظاهرا دانشگاه ما دیگه اون چنان براشون جذاب نبود. باز دلم به حال اون عده ای سوخت که با در باغ سبز نشون دادن مسولین دانشگاه چقدر فرمانپذیر  شده بودن ولی هیچی نصیبشون نشده بود.