همیشه به این فکر می کردم که ابن بطوطه و ناصرخسرو و سایر دوستان چه اعصابی داشتن که پیاده و با قاطر و شتر راهی بیابون میشدن و دو ماه دو ماه شوخ از خویشتن باز نمی کردن ؟ آیا از یک جا نشینی رنج می بردن؟این فکر بیشتر وقتی به ذهنم اومد که ما به صورت انتحاری خیلی دیر به عروسی یک فامیل نزدیک که توی شهر خودمون هم زندگی نمی کرد دعوت شدیم.بعد از طی کردن فرآیند من چی بپوشم و تب 40 و خورده ای درجه ی هوا و مصیبت مسافرت وسط تابستون ما به شهر مقصد رسیدیم و بعد تحمل سر و صدای عروسی، 2 بعد از ظهر توی گرما 2 ساعت پیاده روی کردم و به صورت ویژه 15 مرداد دقیقا وسط تابستون سرما خوردم و اگه گلودرد و سر درد منو نکشن ، قطعا معده درد ناشی از خوردن غذا در آن رستوران خاک بر سر که نذر کرده بود به غذای من مقداری کوفت اضافه کرده و از بین آن همه جمعیت فقط مرا مریض کند ،بنده را قبل از اعلام نتیجه کنکور و سکته نهایی خواهد کشت.

پ.ن : رشته مورد علاقه ام رو قبول شدم