تجربه این چند سال زندگی نشون داده که راهی برای فرار از مشکلات وجود نداره. تجربه استرس و ترس از بلاهایی که قراره سرت بیاد یه اتفاق دنباله دار و تموم نشدنیه. درست لحظه ای که فکر میکنی از شر بزرگترین ترس و مشکلاتت رها شدی میبنی که گرفتار یه ترس جدید شدی. "the subtle art of not giving a fuck" صراحتا بیان میکنه که "چیزی به اسم زندگی بدون مشکل یه توهمه. زندگی تشکیل شده از مشکلات سخت و آسون. لحظه هایی که فکر می کنیم زندگی روی خوشش رو به ما نشون داده، در واقع درگیر مشکلات آسون هستیم." مشکلات حاد مـثل مرگ عزیزان یا پدر و مادر معتاد یا ارتکاب قتل، فقط تو فیلما یا برای همسایه اتفاق نمیافته. گرچه احتمال رخ دادنش برای همه آدما زیاد نیست اما هیچ هم بعید نیست که برای شما رخ بده. از نظر هر شخص نوع اون اتفاق بد تفاوت چندانی نداره. بعضی ها هستن که گم شدن سوییچ ماشینشون براشون حکم مرگ مادرشون رو داره. همه اینا به دید شخص از اون مشکل برمی گرده.

با وجود حجم زیادی از مطالعه کتاب های گوناگون برای شناحت خودم، برای بهتر کردن اخلاق و شخصیتم و برای پر کردن همه حفره های روانی زندگیم، باز هم وقتی به یه مشکل میخورم، از هم میپاشم و همه چیزم رو از دست میدم. به خودم که نگاه می کنم میبینم مشکلات بزرگتری رو پشت سر گداشتم. پس چرا در مقابل مشکلاتی که به ظن بقیه پیش پا افتاده اس کنترل خودم رو از دست میدم؟

این لحظات آخری که خونه هستم بیشتر از لذت بخش بودن تلخ و سرده. مثل روزایی میشه که میدونید قراره بمیرید. گرچه مرگ نیست ولی همونجور که بالا دید آدما به هر موضوعی متفاوته. بهترین چیزی که در طول عمرم در مورد ارتباط با بقیه یاد گرفتم این بود که انتظاراتم رو تا حد ممکن پایین نگه دارم. از پدرم انتظار نداشته باشم عالی باشه. ممکنه هر از چندگاهی یه گندی بالا بیاره که نیاز به جمع کردن داشته باشه. از همسرم انتظار نداشته باشم که رعایت حال من رو بکنه و وقتایی که حالم گرفته اس باهام درد دل کنه. این باعث میشه وقتی دیگران اونجوری نیستن که شما میخواید، به شما آسیب چندانی وارد نشه.