زمان استراحت به سر رسید و باید برگردم کشتی. سوار شدن به کشتی همیشه پر از دنگ و فنگ و بدو بدو هستش. جوری که هفته آخر عملا دیگه استراحت حساب نمیشه و بین این اداره و اون اداره باید رفت و آمد کرد. این دفعه من از مدت استراحت قانونیم خیلی بیشتر موندم خونه و حسابی صدای شرکت دراومده بود دنبالم بودن که بفرستنم دریا اما  من به دلیل داشتن بهانه های محکم تونستم بی خطر تا الان زنده بمونم.

این فرایند جدا شدن از خونه و رفتن به  کشتی یکی از دردناک ترین کاراییه که در تمام عمرم کردم. اینکه باید تمام زندگیت رو، خانواده ات رو، تمام کارهای انجام داده و نداده ات رو پشت سرت بزاری و بری که 4 ماه نباشی خیلی دردناکه. اینبار که من حسابی سعی کردم از رفتن طفره برم. 

اینبار اما نسبت به سفر قبلی خیلی آماده ترم. میدونم احتمالا قراره چه اتفاقایی بیافته. به  فرایند پیوستن به کشتی آشنا هستم. میدونم باید با اشخاص بالاتر از خودم رو کشتی چجوری برخورد کنم تا کمتر ازشون آزار  ببینم. حتی کلی وسایل مختلف برای لذت بخش تر کردن زندگی خریدم که با خودم قراره ببرم روی کشتی ولی باز هم تو استرس روزای قبل از پیوستن زیاد تاثیری نداره.

نمیشه زیاد در این مورد غر زد و ناله کرد چون آخرش همه بهت میگن که خودت این کار و این رشته رو انتخاب کردی. ما که زورت نکرده بودیم. درسته، من هم از کارم راضی ام اتقاقا. خیلی کارم رو دوست دارم. وقتایی که  رو کشتی هستم گذر  زمان رو اصلا حس نمیکنم. مشکل من سختی کار نیست. مشکل من گرمای 55 درجه محیط کار نیست. مشکل من غلت زدن تو انواع مواد نفتی و سیاه شدن نیست. مشکل من همین چند لحظه تلخ جداییه. مشکل من اون لحظه ایه که کشتی اونقدر از ساحل دور میشه که دونه دونه خط های آنتن میره. مشکل من اون لحظه هایی که از سر کار برمیگردم و اتاق و فقط خودمم و خودم.

امیدوارم این سفر یکی از بهترین ها بشه. اگه تونستم در طول سفر پست  میزارم. فعلا hasta la vista.