۳ مطلب با موضوع «Talking» ثبت شده است

by Blue

در شش ماه اول سال مخصوصا اگه خونه باشم، هر وقت از خواب بیدار می شم عطسه های بی امان و پیاپی میکنم که باعث می شه قیافه ام جوری به نظر برسه که انگار به شدت گریه کردم. از اونجا که بیمه درمانیم پروسه خیلی عجیب غریبی داره (پول رو اول باید خودم بدم بعد فاکتور یا نسخه دکتر رو ببرم مرکز بیمه و اونها هر زمان که خواستن پول رو به حسابم واریز کنن)، از هر گونه مراجعه به دکتر اگه ضروری نباشه اجتناب می کنم. نه به خاطر اینکه پولش رو ندارم. به این دلیل که این پروسه زمان بر و خسته کننده به نظر میاد. حتی خیلی وقت ها شده کلا از خیر پولش گذشتم و نرفتم بیمه.

نکته جالب اینحاست که این غطسه ها ققط مختص من نیست و بقیه هم تو خونه همینجوری ان. خودم حدس میزنم به دلیل گرد و خاک و خشکی هوا باشه چون وقتی دانشگاه بودم یا وقتی که دریا بودم، اصلا خبری از این عطسه ها نبود.

by Blue

تجربه این چند سال زندگی نشون داده که راهی برای فرار از مشکلات وجود نداره. تجربه استرس و ترس از بلاهایی که قراره سرت بیاد یه اتفاق دنباله دار و تموم نشدنیه. درست لحظه ای که فکر میکنی از شر بزرگترین ترس و مشکلاتت رها شدی میبنی که گرفتار یه ترس جدید شدی. "the subtle art of not giving a fuck" صراحتا بیان میکنه که "چیزی به اسم زندگی بدون مشکل یه توهمه. زندگی تشکیل شده از مشکلات سخت و آسون. لحظه هایی که فکر می کنیم زندگی روی خوشش رو به ما نشون داده، در واقع درگیر مشکلات آسون هستیم." مشکلات حاد مـثل مرگ عزیزان یا پدر و مادر معتاد یا ارتکاب قتل، فقط تو فیلما یا برای همسایه اتفاق نمیافته. گرچه احتمال رخ دادنش برای همه آدما زیاد نیست اما هیچ هم بعید نیست که برای شما رخ بده. از نظر هر شخص نوع اون اتفاق بد تفاوت چندانی نداره. بعضی ها هستن که گم شدن سوییچ ماشینشون براشون حکم مرگ مادرشون رو داره. همه اینا به دید شخص از اون مشکل برمی گرده.

با وجود حجم زیادی از مطالعه کتاب های گوناگون برای شناحت خودم، برای بهتر کردن اخلاق و شخصیتم و برای پر کردن همه حفره های روانی زندگیم، باز هم وقتی به یه مشکل میخورم، از هم میپاشم و همه چیزم رو از دست میدم. به خودم که نگاه می کنم میبینم مشکلات بزرگتری رو پشت سر گداشتم. پس چرا در مقابل مشکلاتی که به ظن بقیه پیش پا افتاده اس کنترل خودم رو از دست میدم؟

این لحظات آخری که خونه هستم بیشتر از لذت بخش بودن تلخ و سرده. مثل روزایی میشه که میدونید قراره بمیرید. گرچه مرگ نیست ولی همونجور که بالا دید آدما به هر موضوعی متفاوته. بهترین چیزی که در طول عمرم در مورد ارتباط با بقیه یاد گرفتم این بود که انتظاراتم رو تا حد ممکن پایین نگه دارم. از پدرم انتظار نداشته باشم عالی باشه. ممکنه هر از چندگاهی یه گندی بالا بیاره که نیاز به جمع کردن داشته باشه. از همسرم انتظار نداشته باشم که رعایت حال من رو بکنه و وقتایی که حالم گرفته اس باهام درد دل کنه. این باعث میشه وقتی دیگران اونجوری نیستن که شما میخواید، به شما آسیب چندانی وارد نشه. 

by Blue

پارسال این موقع ها بود که با کلی مکافات و وام تونستیم یه خونه جدید اجاره کنیم. کلی خوشحال بودیم که بلاخره تونستیم از اجاره دادن نجات پیدا کنیم و خونه رو رهن کنیم. چون اجاره دادن واقعا مثل دور ریختن پول میموند. امسال که با صاحب خونه برای تمدید قراداد سرمیز مذاکره نشستیم، بدون مقدمه 10 میلیون تومن روی مبلغ رهن اضافه خواست. با یه پرس و جو مطلع شدم که قیمت رهن و اجاره هم تو منطقه ما دقیقا به همین اندازه بالا رفته. 

با اتفاقایی که افتاده عملا بیشتر مردم تا یه اندازه ای فقیر تر شدن به این دلیل که اگه شما با حقوق ماهی n تومان میتونستی بعد از دو ماه وسیله ای رو که 2n تومان بود رو بخری، الان باید بعد حدود 4 ماه بخری که یه جورایی برات هم غیر منطقی میشه اون خرید با این مبلغ بالا.

از اونجا که ما نداشتیم یهو 10 میلیون تومن روی پول رهن اضافه کنیم، احتمالا باید اجاره بدیم. خوشحالی ما از رهن نشینی یک سال دوام داشت.